Video yükleniyor...

Video Yüklenemedi

Ana Sayfaya Dön

چقدر جک وجنده زیاد شده، اینها رو تو آب-نمک خوابونده بودند!؟ "همه امیدش عاقا بود، دیوانه وار عاقا رو دوست داشتند! " روی سخنم با پتیاره های ولایی است ، خوب گوش کنيد: «خونشوری مجازاتش سنگين تر از کسی که ماشه را کشیده!» "حرامزاده ها روز حساب نزدیک است...

12,754 görüntüleme • 5 ay önce •via X (Twitter)

0 Yorum

Yorum bulunmuyor

Orijinal gönderinin yorumları burada görünecek

Benzer Videolar

از همه امروز تا ابد فقط همین یادم خواهد ماند… همین مرد جوان رنجور و خسته ای که دیدم… رفته بود که سه عدد چاقاله بادوم برای همسرِ احتمالاً باردارش بخرد… در خیابان شوش دیدمش، از دستفروش پرسید ۳ تا رو وزن میکنی؟ موتور داشت و یه خانوم چادری با حیای مخصوص ایرانی ها صورتش رو پوشونده بود. احتمالاً زن، نیمه‌شب هوس چاقاله بادوم کرده بود… دلم می‌خواست حساب کنم… اما روم نشد… غرورش… دیوارِ غرورش… را نشکستم… دلم برایش آتیش می‌گرفت… نمی‌دانم این هموطن بودن چیست… در این حال که با هم هیچ حرفی نداریم… اختلاف نظر داریم…پر از خشمیم…همه‌مان همدیگر را مقصر می‌دانیم… اما تهِ تهش… برای همدیگر بغض‌مان می‌ترکد… دلمان می‌لرزد… و وقتی به چشم‌های هم نگاه می‌کنیم… تمام خستگی و رنج‌های همدیگر را می‌فهمیم… نمی‌دانم این وطنِ لعنتی چیست… که وقتی داریش و هموطنت را می‌بینی، دلتنگی… وقتی ازش دوری، دلتنگی… وقتی مریض است، دلتنگی… وقتی حالش خوب است هم… باز دلتنگی… انگار وطن یعنی یک بغض…یک بارِ سنگین… که همیشه روی دوشِ آدم مانده… شاید هم «وطن» توی خاورمیانه همین است… آن‌قدر رنج کشیده…که حتی وقتی حالش خوب است…وقتی فقط بهش فکر می‌کنی…چشمت خیس می‌شود و انگار یک بادکنک بزرگ راه گلویت را میبندد دلم می‌خواست امروز… آن سه تا چاقاله بادوم را برای زنش خریده باشد… نکند…که ویاری… روی دلِ زنِ هموطنی بماند… #ایران #تهران #جنگ

Golshan

18,285 görüntüleme • 4 ay önce

‌ این صدا رو گوش کنید صدای شهامت مردم ایران است. صدای یک کارگر رنج دیده است. رضا مراد بهروزی که همسرش سوری بابایی چگینی دو روز پیش بازداشت شده بود، وقتی که همسرش از بازداشتگاه اطلاعات سپاه با او تماس می‌گیرد، خطاب به بازجویی اطلاعات سپاه که گوشی را از خانم بابایی چگینی گرفته، به تندی و صراحت سخن می‌گوید. او به آن بازجو می‌گوید نانی که روی سفره همسر و فرزندت می‌بری به خون آغشته است. او می‌گوید این حکومت ستمگر است غارتگر است تجاوزگر است، خیانتکار است. ما معترضیم، ما خواهان سرنگونی این رژیم آخوندی اسلامی هستیم. لازم به ذکر است خانم بابایی چینی پس از بازجویی و تفهیم اتهام به زندان چوبیندر قزوین منتقل شده است و برای او قرار وثیقه تعیین کرده‌اند. به او اتهاماتی همچون اخلال در نظم عمومی، تبلیغ علیه نظام و توهین به رهبری را منتسب کرده‌اند. مصداق این اتهامات بیشتر به استوری های انتقادی او برمی‌گردد. به خانم بابایی چگینی گفته‌اند به زودی همسرت را هم بازداشت می‌کنیم. این زوج والدین سه فرزند هستند و در طی سال‌های گذشته بارها زندانی شده‌اند و در مقاطعی هر دو در زندان بودند. #سوری_بابایی_چگینی #رضا_مرادبهروزی #اعتراضات_سراسری #یاری_مدنی_توانا

توانا Tavaana

23,536 görüntüleme • 7 ay önce

سوالی که نباید با بی تفاوتی از کنار آن گذشت، این است که این حرامزاده از کدام کاندوم پاره در آمده است؟ که چنین وقیحانه، تهاجم خارجی را تبلیغ کرده و از حمله به ایران، حمایت می کند! فیلم قدیمی و مربوط به دوران قبل از جنگ است و دستاورد این شیرین عقلی ها، فقط در یک حمله، قتل عام کودکان میناب بود! همین احمق ها و دلقک های مجازی بودند که جنگ را بر ایران عزیز ما تحمیل کرده و حالا هم به عادی سازی و سفید شویی کشتار و جنایت اربابانشان می پردازند! دیگر لازم نیست که بعد از تحمیل این جنگ، من به شما یادآوری کنم که عضویت خود را از چنل یوتیوب اینها لغو کنید! اکانت هایشان را آنفالو کنید، و این اراذل و اوباش را بایکوت کامل نمایید! هر کجا صدای ضد ایرانی شنیدید، باید آن محیط آلوده را ترک کنید. این دلقک فقط یک نمونه بود! اکانت های کارکنان اسرائیل اینترنشنال، فراموش نشود. دیگر در طول این چند سال خوب می دانید که چه کسانی، چه مواضعی را ترویج می کنند! دشمنان ایران، باید بایکوت کامل شوند. خیلی از این اراذل و اوباش، با تایتل های جنجالی، سعی می کنند که از شما ویو بگیرند، حتی به این قیمت که حاضرند، شما بیننده شان شوید و به آنها دشنام بنویسید، تا بازخورد کانالشان افزایش یافته و از این طریق، بتوانند درآمد کسب کنند! لطفاً حتی از روی کنجکاوی هم شده، تماشاگر برنامه های مزخرف این افراد نشوید و بازخوردشان را بالا نبرید!

تحلیل راهبرد

14,777 görüntüleme • 23 gün önce

نوشته دوستِ #حمیدرضا_روحی است… نوشته بود دلش برای میردامادی که کمی قبل از قتل حمیدرضا باهم رفته بودند تنگ شده، برای خیابانی که بعد از آنروز، دیگر حمیدرضا را ندید… راستش من از ۳-۴ روز پیش که پیام رو دیدم منتظر باران بودم. منتظر یک آسمانِ گرفته، که بشود حمیدرضا را آرام بگذارم میانِ قلبم…و بعد، دستِ همه‌ی مردم این شهر را بگیرم و با یاد آن جوانِ زیبا، برویم میرداماد.. همان‌جایی که هنوز، اگر خوب گوش بدهی، صدای قدم‌هایش شاید مانده باشد. باران که شروع شد، شهر انگار آه کشید… و من، میان قطره‌ها، هی اسمش را زیر لب تکرار کردم. میرداماد… از پاساژ پایتخت و اسکان تا بوتیک‌های شیکِ قدیمی، خیابان نفت، پاساژهای محسنی، پیتزا زعتر، آرایشگاه چلسی، میدان مادر…اداره‌ی مالیات، دنیس تریکو ساختما گلف اجنسی، بانک مرکزی، موزه ها و کوچه دفینه، همه خسته اما پابرجا.. همه‌ی این‌ها امروز، زیر باران، شکل دیگری داشتند. انگار شهر، هم‌زمان زنده بود و سوگوار. حمیدرضا، در این خیابان‌ها راه رفته بود.خندیده بود. شاید زیر همین باران‌ها ایستاده بود. شاید هم همین ترانه را با آن چشمان معصوم و عمیق خوانده بود.. و حالا… فقط نامش مانده، و ردّی که از او در دلِ آدم‌ها جا خوش کرده. امروز، زیر باران، با یاد حمیدرضا و این شهرِ غمزده، هق‌هق کردم… از آن گریه‌های عمیقی که جگرسوزند و تمامِ بدن را می‌لرزانند. از آن گریه‌هایی که برای یک نفر نیست برای یک شهر است،برای یک نسل، برای همه‌ی چیزهایی که بی‌صدا از ما گرفته شدند. باران می‌بارید… و من فکر می‌کردم بعضی آدم‌ها، مثل باران‌اند می‌آیند، آرام می‌نشینند روی جانت، و بعد، حتی وقتی نیستند، خیابانِ دلت تا همیشه خیس می‌ماند #جنگ

Golshan

41,174 görüntüleme • 5 ay önce

✅ دین خدا رو پس بگیریم تا آزادی رو پس بگیریم چکیده صحبت ها در ۴ دقیقه البته کامل نیست، تقطیع شده از مناظره ای هست که مجریش یه گوساله واقعی بود. نشد کامل تر بگم. کامل تر در توضیحات ادامه و ایضا کامل تر از اون در هایلایت های آزادی لعنتی ۱ تا ۹ در صفحه اصلی اینستاگرامم. 🔴 کپشن بسیار مهم: 👇 🔴 ✅ آزادی یعنی "حقوق مالکیت و رهایی از دولت" هر اصلی که حقوق مالکیت من را حفظ کند و من را از گزند دولت و تحمیل اراده دولت بر جان و مال و اراده آزاد من تضمین کند، باید در نظام صوری برای مفهوم آزادی گنجانده شود. ✅ حذف دولت یک آرمان است و تا زمان ظهور حضرت ولیعصر غیر ممکن است، اما جامعه منتظر با انجام کار خیر، عدم نقض حقوق مالکیت دیگری و عدم نقض عهد، ضرورت بزرگی و مداخله گری دولت را حداقل می کند تا روز موعود و رسیدن به این آرمان. 🟢 توحید: کسی‌ من را به بندگی نگیرد و من دیگری را به بندگی نگیرم تا کسی بندگی غیر خدا نکند. 🟢 نبوت: هیچکس بعد از پیامبر اکرم، رسالتی از جانب خدا برای هدایت دیگران ندارد و همه با هم برابرند و کسی حق ندارد به هیچ بهانه ای با همراه کردن جماعتی ولو اکثریت، حقوق مالکیت دیگری را به بهانه هدایت یا نفع جامعه یا نفع اکثریت، نقض کند. 🟢 معاد: در تئوری بازی ها، دست پایانی پنهان است و همه روزی باید جوابگوی اعمال باشند، پس کسی نمی‌داند چه زمانی دست آخر است که بر اساس نفع شخصی در تئوری بازی ها، دیگری را فریب دهد. 🟢 عدل الهی: وقتی اصول بالا برقرار شد و آزادی در جامعه حاکم شد، فقط خداوند است که از همه چیز مطلع است و می‌داند هرکس باید در چه جایگاهی قرار گیرد و بر همان اساس از او توقع دارد، هیچکس دیگری اجازه ندارد ادعا کند در آزادی، نیازمند انسان یا دولتی است که جامعه را طبقاتی کند و به بهانه های مختلف با اعمال قهریه، عدالت را رعایت کند. 🟢 امامت و ظهور: برای حذف دولت به شکل تدریجی، جامعه باید آنچنان کار خیر انجام دهد و افراد داوطلبانه از حقوق مالکیت و عهد و پیمان ها دفاع کند و به دیگران کمک کند که ضرورت بزرگ شدن دولت یا وجود دولت و مداخله دولت دائما برای داوری یا کمک به محرومان کمتر و کوچکتر شود. نهایتا با ظهور منجی‌است که پرده از تمام حقایق برداشته می‌شود و ضرورت وجود نهاد دولت به عنوان اصلی ترین ناقض آزادی و یکی از اشکال شیطان، از بین برود. هر چیزی که حقوق مالکیت و رهایی از دولت را نقض کند، قابل اثبات است که در دین خداوند نیست. #جنت_خواه #آزادی #دین‌

🏴JannatKhah🔩🪰

42,734 görüntüleme • 1 yıl önce

🟢 پاسخ به دعوت آقای کیان: جناب آقای بیژن کیان، من به عنوان یک نظریه پرداز و نه فعال سیاسی، برای منظور گفت و گوهای تئوریک و نه براندازانه، دعوت شما رو پذیرفتم و مراتب دعوت محترمانه و گرم شما رو به برادران منتقل کردم و اگر امان نامه ازشون دریافت کنم که گفت و گو با شما، برای من منتهی به اجرای حکم زندان یا پرونده جدید نشود، حتما باعث افتخار بسیار است که در گفت‌وگوهای بسیاری راجع به مباحث تعریف ایران، آزادی، دین و روابط این مفاهیم با شما شرکت کنم. اما همانطور که مشخص است، پلتفرم های مختلف رسانه ای، مستقیم یا غیر مستقیم، به دلایلی که برای من آشکاره، من رو تحریم کردند و حتی از چاپ یک مقاله ساده من در تجارت نیوز راجع به استارتاپ ها (که تخصص اصلی من بود و تجربه کارآفرینی موفق در آن داشتم) را با کمپین رسانه ای حذف کردند. پلتفرم هایی مثل «آزاد» علی رغم این که دو سال است شماره من رو گرفتند و قصد دعوت داشتند، مشخصاً با سیاستگذاری های پنهان، من رو تحریم کردند و به جایش بیشمار حرف های تکراری و تحلیلگر های با سوابق غلط بسیار رو بولد و رسانه ای می‌کنند. همین ها در لبه دوم قیچی، در شبکه های اجتماعی، در حال توهین و تحقیر نسبت به من هستند. به هر حال من فقط و فقط به خاطر چهارتا توییت، سنگین ترین حکم ممکن (۳ سال حبس تعزیری و ۶ سال محرومیت از فعالیت های اجتماعی) دارم و فعلا با الطاف خود سازمان اطلاعات سپاه و قوه قضاییه، بیرون از زندان هستم، چیزی که حق طبیعی من شهروند آزادیه، الان به شکل فوق العاده مشروط و لرزان بهم اعطا شده. هر زمان که قصد کردند دست و پای من رو از بند خودسانسوری و ترس آزاد کنند و حق طبیعی من یعنی آزادی بیان و گفت و گو رو به طور کامل به من بازگردانند، من در گفت و گو با شما با افتخار فراوان شرکت خواهم کرد. من از توهین ها تحقیرها خسته شدم. از خودسانسوری خسته شدم. از ۳ سال زندگی در اضطراب و نگرانی و ترس و بلاتکلیفی و بدون برنامه خسته شدم. آزادی، خون جاری در رگ های منه، بدون آزادی روانی می‌شم، بدون آزادی، معنای زندگی برام نابود می‌شه، بدون آزادی به مرز خداحافظی از دنیا می‌رسم. سینه ام تنگ شده از تحقیر ها و توهین ها و بسته بودن دست و پاهام. سینه ام تنگ شده از حرف های خورده شده و زده نشده. سینه ام تنگ شده از اینکه دست و پاهام بسته است و بهم سنگ می‌زنند و نمی‌تونم از خودم دفاع کنم. سینه ام تنگ شده که نمی‌تونم پرواز کنم. همین ویدیوی کوتاه شما، در این لجن زار توهین و تحقیر، برای من دلگرمی بود. دلگرمی ای که در کشور خودم از من دریغ کردند. از شما و همه چه پنهان، شما بدون هیچ چشمداشتی، بدون اینکه من هیچ فایده سیاسی یا اقتصادی برای شما داشته باشم، به من کردیت ارزشمندی دادید. هیچ دلیلی جز گفت و گو برای یافتن حقیقت، در این کردیت شما نبود. کمتر کسی چنین به دیگری که نادیده است، اعتماد می‌کنه و بابتش قدردان شما هستم. ارادتمند جنت خواه Bijan R. Kian

🏴JannatKhah🔩🪰

36,091 görüntüleme • 1 yıl önce

پنج شنبه #تهران امروز برای همه عزیزان دور از وطن، همه پرنده‌های مهاجری که دل تنگ آب و خاک ایرانند، رفتم خیابان دربند. حتی برای هموطنانی که داخل ایران هستند اما به خاطر جنگ نمی‌توانند از خانه بیرون بیایند، یا کسانی که از تهران رفته‌اند و شاید در شهر دیگری از ترس همین جنگ آرام گرفته‌اند. خیابان دربند برای من پر از خاطره است. شاید برای همه کسانی که یک بار تهران را دیده باشند یا اینجا زندگی کرده باشند. وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، یاد اولین باری افتادم که با ماشین دنده‌ای رانندگی می‌کردم. در سربالایی ایستاده بودم، دلشوره داشتم و جرات نداشتم کلاچ و گاز و دنده را با هم تنظیم کنم، پشت سرم یک ماشین خیلی نزدیک بود و دائم بوق می‌زد. تلاش می‌کردم عقب نروم، و هر لحظه فکر می‌کردم تصادف قطعیه. ترافیک اون موقع فقط به‌خاطر شلوغی معمول نبود، همه دنبال جاپارک بودند و پارکبان ها هم از دور برگردان دوم به بعد همه جارا میفروختند و دلیل بعدی گشت ارشادی بود که جلوتر، سر دوربرگردان اخر ایستاده بود. دخترها و پسرهای جوان را نگه می‌داشتند و از آن‌ها می‌پرسیدند نسبتشان با هم چیست، گاهی هم داخل ماشین‌ها را می‌گشتند تا مشروب پیدا کنند. آن موقع این طاقی که الان ساخته شده نبود و هیچ ورودی مشخصی وجود نداشت، جز همان گیت نگهبانی که در وسط خیابان بود. وقتی پیاده وارد خیابان می‌شدی، جوان‌هایی را می‌دیدی که سعی می‌کردند تو را به رستوران خودشان بکشانند و درصدشان را بگیرند. همزمان فریاد می‌زدند: «کباب داریم! جگر هست! انواع گوشت‌ها، تازه، کشتار روز، قیمت مناسب!» یکی هم فریاد می‌زد: «شیر بلال تازه با آبنمک و صندلی!» و بوی بلال و چوب سوخته فضا را پر می‌کرد. کنار این هیاهو، عباس آقا بود که فال می‌گرفت. عباس آقا با پرنده‌ اسیرش فال می‌گرفت؛ پرنده‌ای یک تکه کاغذ از جعبه درمی‌آورد و فال تو را به تو می‌داد. و شاید ما زمانی دلخوش‌ترین بچه‌ها بودیم به همین فال‌ها، که سعی می‌کردیم هر بیت را به زندگی خودمان ربط بدهیم. یک پسر جوان با خط میخی اسم تو را می‌نوشت و کمی بالاتر، یکی دو دستفروش بومی بودند که اسمشان یادم نیست، اما همیشه آنجا بودند و به محیط حس محلی می‌دادند. همان جایی که حدود ۱۷ سالگی ماشین را سعی می‌کردم تکان دهم، بخارخوش‌بوی از باقالی تازه و لبو در فضا پیچیده بود. بوی آن مثل مه نرم و آرامش‌بخش، حواس من را به خودش جلب می‌کرد و لحظه‌ای استرس رانندگی را کم می‌کرد. حالا در ۱۷ سالگی‌ام بودم و رانندگی بدون گواهینامه و ترس‌هایم بالا خیابان پر از ترشی‌های ناسالم و مسافرانی بود که لباس‌های رنگارنگ و خوشگلشان را پوشیده بودند و می‌آمدند تهران تا عکس بگیرند. دربند پر از حس زندگی بود. صدای بوق، خنده‌ها، فریادهای فروشنده‌ها، بوی غذاها و حرکت مردم، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که خیابان را زنده نگه می‌داشت. نمادهایش برای مسافران مشخص بود: کباب می‌خوردند، عکس می‌گرفتند، بلال و ترشی می‌خوردند و بعد مسیرشان را ادامه می‌دادند. اما امروز، وقتی از اول تا آخر خیابان را نگاه کردم، فقط یک ماشین بود. سکوت عجیب و سنگینی بود؛ سکوتی که هر کسی که یک بار تهران را دیده باشد یا دربند را تجربه کرده باشد، می‌تواند حس کند. پنجشنبه صبح، ساعت ۱۱، من در خیابان دربند بودم. با هر قدم، همه خاطرات، همه استرس‌ها، همه بوی لبو و بخار باقالی، همه نگاه‌ها و صداهای خیابان در ذهنم زنده شد… #جنگ

Golshan

26,547 görüntüleme • 5 ay önce

🎥 شرح جزییات پونز زنی و میخ طویله فرو کنی اکبر گنجی بر پیشانی زنان بدحجاب توسط کارگردان و فیلم نامه نویس و تهیه کننده👇👇 👈محمد حسین فرح بخش ✅ من، حسین شریعتمداری، سعید قاسمی، سعید جلیلی، محمد صفارهرندی، محسن منصوری، رائفی پور، حدادعادل، اقبالی و… با همه محارم مان جمعی داشتیم می رفتیم که گنجی مزاحم شد. 🔹سال پونززنی: نمی دانم ۵۸ یا ۵۹ یا ۶۰ یا ۶۱ یا ۶۲ یا ۶۳ یا ۶۴ یا ۶۵ یا ۶۶ یا ۶۷ یا ۶۸ یا ۶۹ بود؟ 🔹مکان پونززنی: نمی دانم میدان شوش یا میدان آزادی یا میدان امام حسین یا میدان تجریش یا میدان ونک یا میدان امام خمینی و میدان ولی عصر بود؟ 🔹محل کار گنجی که از بالاش فحاشی می کرد: یادم نیست وزارت اطلاعات یا وزارت دادگستری یا جهاد سازندگی یا نخست وزیری یا وزارت کار یا وزرات سپاه یا دفتر امام خمینی بود. 🔹از طبقه چندم با بلندگو فحش خواهر و مادر می داد: یادم نیست، طبقه اول تا بیستم رو خودت در نظر بگیرید. چون محل کارها طبقات مختلفی دارند. 🔹برخی فحش هاش: بی غیرت، بی ناموس، قواد، و….؛ به اقبالی گفت: «مفعول محله»، و برا همین چشماش بازه و تو همه جا زنان را لخت مادرزاد می بینه. روی صورت اقبالی و رائفی پور هم اسید پاشید، منتهی چون اسیدش را از مدفوع درست کرده بود، اینا تا ابد بی ریش شدند. 🔹پونز و میخ طویله فروکنی: به خانم های محارم ما پونز فرو می کرد و به ما مردها میخ طویل فرو می کرد. شاید باور نکنید، اما پذیرش دومی معقول تر از اولی است. چون پونز تو پیشانی که استخوان و پوست است فرو نمی ره، ولی میخ طویله تو ماتحت فرو می ره. قبول فرو کردن میخ طویله در ماتحت همه ما، شرط لازم قبول پونززنی گنجی به زنان است. اگر میخ طویله فرو کردن را بپذیرید، پونز زنی را راحت تر می پذیرید. مجازات زنان بدحجاب پونز بود و مجازات مردهای پیراهن آستین کوتاه میخ طویله. 🔺هیکلِ رستمی گنجی: امروزی ها به یاد ندارند که گنجی هیکل اش مانند رستم بود. یک گرز رستمی هم داشت که گاهی اونو تو ماتحت ما فرو می کرد که یک نمونه مهم اش را می گویم. 🔺حکم حکومتی امام: گنجی مثل هیئت سه نفره قتل عام ۱۳۶۷، از امام خمینی حکم ویژه داشت. فقط آیت الله منتظری و مهندس بازرگان به شدت مخالف پونززنی و میخ طویله فرو کردن گنجی بودند. اما امام خمینی فرمودند به این اباطیل لیبرالی گوش نکنید و همین موجب استعفای مهندس بازرگان و آیت الله منتظری شد. گنجی هم حاکم مطلق شد و به همه افرادی که این ادعا رو بعدها مطرح کردند، همین کارها رو کرد. چون همه گویندگان مانند خود ما تجربه شخصی و دست اول دارند. 🔺مخالفت رهبری: خدا وکیلی آقای خامنه ای تو دهه ۶۰ به عنوان یک آزادیخواه مخالف این کارا بود. پیش امام رفت و اعتراض کرد. اما امام شجاعانه ایستاد و گفت گنجی باید به میخ طویله فرو کنی و پونززنی ادامه دهد. شما هم که جانشین من شدید، باید از همین روش ها برای حذف مخالفان و منتقدان و رقبا استفاده کنید. برای همین رهبری سال ها مهدی نصیری رو در کیهان مسئول این کارا کرده بودند و وقتی حسین شریعتمداری را جای او گذاشت که این اقدام را شدت بخشید، مهدی نصیری رو که از فرزندان خودشان هم بیشتر دوست داشتند، به بیت رهبری بردند. مهدی نصیری اخیرا در یک مصاحبه که فیلم اش هم موجود است گفت: «آقای خامنه ای در حضور آقای حجازی به من گفت که من تو را از همه فرزندانم بیشتر دوست دارم و اجازه نمی دهم هیچ مسئولی علیه تو نزد من حرفی بزند». من با توجه به مخالفت های شدید با رهبری مجتبی خامنه ای، می ترسم که آقا مهدی نصیری را پس از خودشان ولی فقیه بعدی کنند. 🔺وقتی در آن سال که زمان و مکانش را یادم نمی آید، گنجی سوپر من به ما حمله کرد، سعید قاسمی از ترس به شدت می لریزید و می گفت به خدا من پروستات مزمن دارم. گنجی برای اینکه بفهمد راست میگه یا دروغ، گرز رستم رو تو ماتحتش کرد و به همین خاطر موقع میخ طویله فرو کردن قاسمی زیاد دردش نیومد. برخلاف حسین شریعتمداری که در اثر پارگی همین چند سال پیش به همین دلیل در بیمارستان بستری شد تا آثار پارگی متحتش را درمان کند. 🔺شهرت و مسئولیت: آوازه ما و محارممان در جهان درپیچید که اکبر گنجی با حکم حکومتی امام خمینی به همه ما پونز و میخ طویله فرو کرده. این شهرت موجب شد تا من بشوم هنرمند و وارد سینما بشم، اون «مفعول محله»- اقبالی- رو هم کردنش جامعه شناس و فرستادنش دانشگاه زنان که همه رو لخت مادرزاد در حال زنای محصنه و غیر محصنه می بینه. حسین شریعتمداری شد مالک مادام العمر کیهان، هرندی شد وزیر ارشاد احمدی نژاد و بعد هم شد عضو مجمع تشخیش مصلحت نظام. سعید جلیلی هم در واقعه فرو کردن میخ طویله یک پاشو از دست داد و به همین دلیل الان سه حکم مهم از طرف آیت الله خامنه ای داره. بقیه را هم که پست های حکومتی شان را خودتان می دانید. شما فکر می کنید اگر اکبر گنجی تو ماتحت رسایی، ثابتی، کوچکزاده، نبویان، غضنفری، و…میخ طویله فرو نکرده بود، الان اینها رو با ۵ درصد نماینده مجلس می کردند؟ بدبختی اینه که گنجیِ فاعل رو به بهشت می برند و همه ما مفعولا رو به جهنم.

Akbar Ganji

111,038 görüntüleme • 10 ay önce

از جمعه ساعت حدود ۳ #تهران چند ساعت مانده به تحویل سال رفتم خیابان #گاندی گاندی همیشه برای من تکه‌ای از نوروز بود، تکه‌ای از آن شلوغیِ دلنشینِ قبلِ عید که مرض تهران گردی عیدم را در دل خودش جا میداد. یادم می‌آید همین روزها و ساعت‌ها جای سوزن انداختن نبود، مردم شانه به شانه راه می‌رفتند، دست‌ها پر از کیسه و چشم‌ها پر از ذوق. پارچه‌فروشی‌ها مثل جعبه‌های رنگیِ بی‌انتها بودند، از تکه‌پارچه‌های رومیزی تا تورهای ظریف، از پارچه‌های گل‌دار تا ساتن‌های براقِ مهمانی. زن‌ها پارچه‌ها را با حوصله لمس می‌کردند، روی دستشان می‌کشیدند، نور را از میان بافتش رد می‌کردند و درباره سفره‌ی عید حرف می‌زدند. همه موها را رنگ زده بودند، ناخن‌ها ترمیم شده بود و صورتها قرمزی اصلاح با بند داشت… خانواده‌ها اینجا برای نوعروس ودامادها عیدی پارچه میخریدند و طلا… چقدر انسان پیچیده پ عجیب است، حالا که مینویسم و ذهنم در مقایسه غرق شده انگار آن خاطرات برای ۳۰ سال پیش هستند… پاساژ گاندی با آن راهروهای باریک و مغازه‌هایی که همیشه پر از آدم بود، کافه‌های کوچک و گربه های تپل بچه پرو و بچه های ساختار شکن که نماد شجاعت بودند، برای خودش دنیایی داشت. عیدها بوی خاصی در هوا می‌پیچید، ترکیبی از عطر و ادکلن مردم، پارچه‌ی نو و شیرینی، و آن بوی وانیلِ شیرینی‌های پنیری قنادی گاندی که انگار در حافظه‌ام حک شده. همان‌جا وسط شلوغی یک جعبه شیرینی می‌گرفتیم و طعمش می‌شد بخشی از نوروز ولی در خانه ما به نوروز نمیرسید و آخرش همان شیرینی نخودی های سفت که آب دهان را میدزدید سهم سفره هفت سین میشد… گاندی برای مردم خرید نبود، پاتوق، قرار، دیدن آدم‌ها و حای چشم و هم چشمی بود… رنگ سال را پارچه فروشی‌ها پیدا میکردیم.. بعضی‌ها فقط برای قدم زدن می‌آمدند، برای گم شدن در جمعیت و حس کردن اینکه زندگی جریان دارد. اما امروز، در همان خیابان بودم و سکوت مثل لایه‌ای سنگین روی همه‌چیز نشسته بود. پارچه‌فروشی‌ها همه تعطیل بودند، خیابان بی‌جان به نظر می‌رسید، تورها از پشت نرده غبارگرفته مغازه ها آویزان بودند و دیگر رویایی نمی‌ساختند. پاساژ گاندی ایستاده بود، اما خسته، انگار سال‌هاست کسی به آن زندگی نداده. رفتم جلوی همان قنادی، همان‌جایی که همیشه بوی وانیل در هوا می‌پیچید. امروز حتی بوها هم کم‌رنگ شده بودند. ایستادم و به ویترین خیره شدم و سعی کردم آن شلوغیِ قدیم را به خاطر بیاورم، آن لحظه‌هایی که آدم‌ها با شوق برای رسیدن به عید عجله داشتند. حالا گاندی شبیه جایی شده که ساکنانش آرام آرام از آن فاصله گرفته‌اند. من راه می‌رفتم و با هر قدم بیشتر در خاطره فرو می‌رفتم، در صدای فروشنده‌ها، در چانه‌زدن‌ها، در خنده‌هایی بی‌دلیل. حالا فقط من مانده‌ام و خیابانی که بیشتر از همیشه به گذشته شباهت دارد، و تهِ این سکوت یک حس سرد نشسته.. حسی مثل بعضی چیزها و حال‌وهواها که در زمان می‌مانند و دیگر تکرار نمی‌شوند… #جنگ

Golshan

44,480 görüntüleme • 5 ay önce

«وقتی نصف شب ماموران امنیتی به خانه‌اش بی‌رحمانه حمله کردند و دوره‌اش کرده بودند، برای دفاع از خانواده اش با دست خالی سنگ های اطراف و آجرهای دیوار حیاط و پشت‌بام را از جا در می‌آورده و سمت ماموران پرتاب می‌کرده، طوری که دستانش به خونریزی افتاده بوده ولی طوری در مقابل ماموران محکم از خانواده‌اش دفاع می‌کرده تا پسرانش بتوانند فرار کنند و ماموران را معطل کند.» سرگذشت کشته‌شدن محمدجامه‌بزرگ بسیار تلخ و وحشتناک است، چند روز پیش سالگرد او بود. خواهر آقای جامه‌بزرگ با انتشار این ویدیوی شاد از برادرش یادش را گرامی داشت. ماجرای محمد جامه بزرگ و تبدیل خانواده‌اش به دادخواه، از غروب ۳۱ شهریور آغاز می‌شود. آن روز ملارد صحنه اعتراضات مردمی است، آن هم درست در خیابانی که مغازه و خانه محمد جامه‌بزرگ در آن قرار دارد، مسعود پسر جاویدنام محمد جامه‌بزرگ می‌گوید: فاصله خانه ما تا مغازه، عرض خیابان است، با شلوغ شدن خیابان مغازه را بستم و راهی خانه شدم، جلوی در خانه که رسیدم، یک نفر دست انداخت و لباس من را کشید. اول فکر کردم یکی از دوستانم است، دستش را پس زدم و برگشتم و دیدم یک فرد دیگر است. گفت با من بیا، تو شلوغ می‌کردی. یکباره تعداد ماموران زیاد شد، بابا (مقتول) با بیل به طرفشان آمد، من به خانه پناه بردم و در را بستم.ماموران شروع کردند به شکستن شیشه در و انداختن گاز اشک‌آور داخل خانه. ما می‌خواستیم برویم داخل اما بابا نمی‌آمد و می‌گفت این کارها غیرقانونی است، حق ندارند این کارها را بکنند.» پس از تهدید شفاهی محمد جامه بزرگ در روز اول مهرماه، او تصور می‌کند که موضوع پایان یافته اما بامداد ۲ مهر، همه چیز رنگ و بوی دیگری به خود می‌گیرد. ساعت ۳ صبح، تعدادی مأمور ماسک زده زنگ در را می‌زنند، در را باز نکردیم اما خودشان از بالای دیوار پریدند و در را باز کردند، پسران محمد از پشت‌بام به خانه همسایه پناه می‌برند و مقتول به پشت‌بام، ماموران در لحظه آخر او را پیدا می‌کنند، محمد بدون حکم قضایی حاضر به رفتن با ماموران نمی‌شود، در این لحظه تهدید می‌شود اگر با ما نیایی، گروهی دیگر مامور به قصد کشتن شما می‌آیند، و بعد از چند دقیقه دسته دوم امدند، همسر محمد را در خانه زندانی و پس از چند دقیقه همسر او با پیکر خونین و صورتش مواجه می‌شود. همسر محمد گفته بود: «به چشم او شلیک شده بود. بعدها و با بررسی پزشکی قانونی مشخص شد که از فاصله نزدیک به چشم او گلوله ساچمه‌ای شلیک شده و در مغزش پخش شده است.» تماس مستقیم با وکیل در واتس‌اپ +905510332575 #محمد_جامه_بزرگ #ملارد #دادبان

دادبان

29,410 görüntüleme • 2 yıl önce

امروز ۲۵ ساله شدم. دو شب پیش، اتفاقی ویدیویی پیدا کردم از روز بعدِ تولدِ سه‌سالگیم، وقتی مامان و بابام نشسته بودن و ویدیوی تولد روز قبلش رو تماشا می‌کردن. همون روزی که اولین کامپیوترمون رو خریدیم و من داشتم اسباب‌بازی‌هام رو به دوربینِ داییم معرفی می‌کردم. اون موقع بابام ۲۵ سالش بود، درست مثل من، امروز. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، شباهت‌هامون برام خیلی پررنگ‌تر شده. زمانی بود که فکر می‌کردم شبیهش نیستم، ولی وقتی برمیگردم به عقب میبنم شباهت هارو، مثل علاقه‌مون به شعر، ساعت‌ها درس دادنِ تاریخ بهم — از نسل‌کشی‌های صدام حسین، پادشاهی خسروپرویز، نبرد‌های صلاح‌الدین ایوبی، میترائیسم، دوران وایکینگ‌های اسکاندیناوی تا جنگ‌های سرد آمریکا و شوروی — می‌بینم چقدر به هم نزدیک بودیم. با هم می‌نشستیم و اخبار رو دنبال می‌کردیم؛ یادمه نتایج انتخابات موسوی، کروبی، رضایی و احمدی‌نژاد رو ساعت ها با هم دنبال می‌کردیم — چیزی که بعدا فهمیدم برای دوستام خسته‌کنندست. می‌نشستیم و سریال و کارتون تماشا می‌کردیم؛ از علاقه‌اش به پلنگ صورتی تا تماشای “لوک خوش‌شانس” به گویش کرمانجی، که همزمان برام ترجمه می‌کرد تا یاد بگیرم. تماشای مورد علاقه های من؛ سریال‌های کره‌ای، یا تماشای «Fairly OddParents» به ایتالیایی از K2. این سومین تولدیه که بدون پیام تبریک از طرفشه. تغییرات زیادی تو زندگیم اتفاق افتاده که ای کاش می‌تونستم براش تعریف کنم — از رشته‌ی جدید تحصیلیم، تجربیات کاریم، یک سال تمرین زبان ایتالیایی و روسی، تا خبر ماشینی که خریدم و مطمئنم از ذوق چشم‌هاش برق می‌زد. همیشه در جواب می‌گفت: «هیچ‌کس دختری مثل تو نداره. بهت افتخار می‌کنم، روله.» توی این سال‌ها، مامانم کسی بوده که هر روز تلاش کرده خوش حالم کنه، اضطرابم رو کمتر کنه و با تمام وجودش حمایتم کنه — نه فقط در این ۲۷ ماهِ سخت، بلکه در تمام عمرش. مرسی مامان💕 ۲۴ سالگی برام پر از تغییرات عمیق بود. سختی‌هایی که گذروندم، شخصیتم رو شکل دادن. دردناک بودن، ولی قوی‌ترم کردن. شاید آرزو می‌کردم این رشد در شرایط بهتری اتفاق می‌افتاد، ولی با تمام وجودم قدردانشم. به امید اینکه ۲۵ سالگی پر از اتفاق‌های خوب باشه… #رزگار_بابامیری #دختران_دادخواه

ژینۆ بیگ زاده بابامیری

30,966 görüntüleme • 1 yıl önce

کاپی از صفحه فیسبوک محترم امرالله صالح رییس روند سبز افغانستان - رسا مالک عزیزی بانک گفته بود ده ملیارد دالر در جریان سه سال سرمایه گذاری میکند. دو سال گذشت چیزی صورت نگرفت. با کرکتر این شارلتان افغانی و دستگاه کلاهبرداری اش به نام عزیزی بانک آشنا شوید. در چهارچوب مسوولیت های دولتی من عادت داشتم که نامه ها و عریضه ها را با دقت مطالعه می کردم . در معاونیت ریاست جمهوری برایم نامه از یک زندانی به اسم عبدالاحد رسید. او نوشته بود که من یک تاجر گم نام و با احتیاط ام که کسی مرا نمی شناسد. من در حساب بانکی ام مبلغ هژده و نیم ملیون دالر دارم. یکی از روز ها وقتی که با بانک رفتم تا پول بیرون کنم کمی مرا منتظر ساختند و بعد ناگهان بالای من حمله شد و افراد با یونیفورم و لباس شخصی مرا دست بند زدند و ادعا کردند که از جیب من مواد مخدر پیدا کرده اند. این حادثه در سال ۲۰۱۹ اتفاق افتاده بود . خلاصه مرا توقیف کردند و در نهایت بخاطر داشتن بیست و پنج گرام مواد مخدر مرا به بیست سال زندان محکوم کرده اند. این جریان چنان برق آسا گذشت که اصلا برای هیچ کس قابل باور نیست. سه سال است که در زندان به سر میبرم و هرچه تلاش میکنم صدایم به جایی نمی رسد. شماره حساب بانکی و اسناد خود را نیز ضمیمه ی نامه ارسال کرده بود. او بصورت مستقیم اقای عزیزی هوتک مالک عزیزی بانک را متهم مهندسی و طرح این دسیسه کرده بود. من موضوع را به شکل مختصر در قالب یک پیام نوشتم و با تمام اسناد بدست آمده از عبدالاحد از طریق دفترم به واتسپ آقای عزیزی روان کردیم. به ایشان گفته شد که ما نمیخواهیم که درین شرایط حساس و لرزان یک عریضه و شکایت که بسیار دراماتیک و عجیب و غریب به نظر می رسد باعث بدنامی بانک شما گردد و یا شما بی اساس در جنجال قرار بگیرید. اگر ممکن است تماس بگیرید و یا کسی را موظف سازید که پیگیری نماید که بدانیم رخ قصه از جانب شما چیست. اقای عزیزی به پیام ما پاسخ نداد و ما پس از دو هفته موضوع را به بصورت کتبی و اصولی به اطلاع شخص رییس جمهور رسانیدیم. او هیات تعین کرد . هیات رفت و عبدالاحد را در زندان پلچرخی از نزدیک ملاقات کرد. پس از آنکه هیات با این زندانی بد بخت دیدن کرد خبر به ما رسید که میخواهند او را به بهانه واکسین کرونا زهر تزریق کنند و بعضی از زندانی ها مانع این قتل شده اند. چون رفتن دو تن به اصطلاح داکتر مشخصا برای واکسین یک نفر زندانی شک و ترس ایجاد کرده بود و عبدالاحد سر وصدا بلند کرده و فریاد کشیده بود که این واکسین نه بلکه زهر است. برای او تدابیر خاص امنیتی گرفته شد که در زندان کشته نشود و دوسیه رسما به سارنوالی و محکمه سپرده شد. رییس جمهور امر کرد که یک جلسه به اشتراک نهاد های ذیربط در ارگ دایر گردد که این قضیه مهم است و پیگیری گردد. هنوز این جلسه را دایر نکرده بودیم که خبر رسید عبدالاحد از زندان به زور و غیر رسمی به یکی از اتاق ها در مقر عزیزی بانک انقال شده است و میخواهند بالای او ده هاچک را امضا کنند و بگویند که گویا پول هایش را قبلا کشیده است. یک نیروی واکنش سریع شامل هیات پولیس – امنیت ملی – سارنوالی و محکمه توانستند عبدالاحد را در یک اتاق عزیزی بانک در حالیکه چندین چک را زیر میله تفنگ و فشار امضا کرده بود نجات دهند. این درحالی بود که عزیزی قبلا گفته بود که در اثر انفجار در چهارراهی زنبق اصلا تمام اسناد های مربوط به عبدالاحد گم شده است. کسانی که تلاش داشتند از عبدالاحد به زور امضا بگیرند با همه اسناد و مدارک بصورت بالفعل در صحنه ی ارتکاب جرم دستگیر شدند و رییس زندان به اسم توتاخیل فرار کرد و الی آمدن طالبان در خارج به سر می برد. او یکی از شرکای این جرم بود و چندین قضیه دیگر نیز داشت. درین جریان اقای عزیزی بسیار به شکل دست و پاچه و مضطرب تلاش داشت که مرا ببیند. من قبول کردم که دیدار داشته باشیم ولی نه خصوصی و یا تنها. د رملاقات رییس دفترم اقای اکبری – مشاورم آقای هارون میر – دو نفر از تاجران که واسطه عزیزی بودند حاضر بودند. به قصه اش گوش کردم. از سر و رویش عرق می ریخت و هر چند لحظه آب می نوشید و بار بار معذرت میخواست که ببخشید کمی تکلیف دارم. پس از شنیدن داستان آقای عزیزی برایش گفتم اینکه شما راست میگویید و یا غیر آن مربوط من نیست و باید این مسایل در سارنوالی و محکمه گفته شود. خواهش عزیزی این بودکه فقط کرکتر و حالت این دوسیه از جرمی به مدنی تبدیل گردد. او میدانست که اگر دوسیه از جرمی به مدنی تبدیل گردد عبدالاحد را میتواند ده ها سال دیگر دنبال نخود سیاه روان کند و خودش را با پرداخت رشوه و واسطه حفاظت نماید. من گفتم این صلاحیت را من ندارم. گفت شما که خبر شدید دوسیه را تغیر داده ام واکنش نشان ندهید همینقدر به من کفایت میکند. گفتم این را وعده داده نمیتوانم. در یک جلسه در ارگ دوسیه مربوط به عزیزی بانک رسما تسلیم شخص قاضی القضات کشور گردید. موضوع تنها این نبود که هژده ملیون دزدی شده است بلکه این بود که وقتی این بانک لانه ی کلاهبرداری است آیا واقعا بانک است و نقدینه دارد یا خیر. هیات تعین شد که پول نقد بانک را بررسی نماید. قرضه هایش را بررسی نماید و ابعاد مختلف مرتبط به اصول و مقررات بانکداری را بررسی نماید. گزارش هیات هایی که تعین شده بود تکان دهنده بود. من اما کاپی این گزارش ها را با خود ندارم و به اساس لایحه وظایف نقل گزارش به من ارایه نگردیده بود. آقای عزیزی در تلاش برای تبدیل دوسیه از جنایی به مدنی موفق شد که شخص رییس جمهور را نیز ملاقات نماید. من در آن ملاقات حضور نداشتم و از محتوای آن نمیدانم. هیات هایی که موظف به بررسی عزیزی بانک بودند مدعی بودند که بانک در معرض فروپاشی و افلاس قرار دارد و توان مدیریت قرضه هایش را ندارد. سرمایه گذاری های این بانک در افغانستان عمدتا ناقص و زیان آور بوده و مثلا از تمام ساختمان هایی که این بانک ساخته است ده درصد آنرا تا حال نتوانسته است به فروش برساند . در آن زمان محاسبه گردیده بود که اگر عزیزی بانک به منوالی که تا حال جایداد ها و اپارتمان های خود را فروخته است ادامه دهد ممکن است در ظرف پنجاه سال سرمایه خود را بدست آورد. عزیزی بانک در دوران اقای کرزی نیز در لبه ی سقوط و افلاس مطلق قرار داشت و با مداخله یک حلقه مشخص که تطمیع شده بودند از سقوط و رفتن به سرنوشت کابل بانک نجات یافت. حالا خبر شدم که اقای عزیزی گفته است که ده ملیارد دالر قرار است سرمایه گذاری نماید. شاید درین دوسال معجزه یی رخ داده باشد و یا اینکه این تبلیغات او در هماهنگی با خلیل زاد بخاطر عادی نشان دادن وضعیت افغانستان تحت سلطه طالبان است. عزیزی یکی از دوستان شخصی و نزدیک خلیل زاد است و در گذشته شایعات مبنی بر اینکه خلیل زاد یکی از نفع برنده گان این بانک است نیز در حلقات تاجران وجود داشت. سقوط جمهوریت باعث بقای عزیزی بانک گردید و او فرصت یافت از پرداخت حد اقل شش صد ملیون دالر پول امات مردم شانه خالی کند. متاسفانه و چه درد آور. بهتر خواهد بود قبل از آوردن ده ملیارد دالر سرمایه تخیلی امانت های مردم را پس بدهد تا بدینسان بشود از شدت ظلم و ستم بالای یک تعداد هموطنان ما کاسته شود. در هرحال اعلان سرمایه گذاری ده ملیارد دالر توسط عزیزی یک تبلیغ بی اساس مافیایی در راستای منافع مبهم است و هرگز اجرایی نخواهد شد. شرکای دسیسه بدنام دوحه تلاش دارند در سال جاری از حجم صدای منفی و بازتاب وقعیت های زشت و خجالت آور از افغانستان کاسته شود و اعلامیه عزیزی یکی از وسایل جنگ روانی درین راستاست. هموطنان گرامی . امید است که در تعامل تان با این بانک هوشیار و مواظب باشید. برای مردم ، تجار و نهاد های جهانی که با افغانستان در تعامل اند ثبوت و مستندات ذیل را ارایه خواهیم داشت. البته فعالیت خود را آغاز کرده ایم و بسا ازین موارد با گذشت زمان برملا خواهد گردید. یکم : عزیزی بانک پول نقد ندارد و اگر تفتیش مسلکی یا Forensic Audit صورت گیرد معلوم خواهد گردید که قرضه هایش به حلقات خودی مانند اونکس گروپ داده شده است. نه تنها که این قرض ها قابل بازگشت نیست بلکه زیان آور هم است. دوم : سرمایه های غیر منقول عزیز بانک در کابل که از پول ملت به شکل غیر قانونی ساخته شده است مانند چند بلند منزل در شهر نو از جمله کلوله پشته نه تنها که ارزش تجارتی ندارند بلکه فاقد حد اقل معیار های مهندسی و انجنیری نیز استند . دو تا موسسه آلمانی پس از تست خاک از عقب این تعمیر ها کوچیدند زیرا گفته شد که در یک زلزله بالای شش این تعمیر ها فرومی ریزند. اپارتمان های این بلاک ها نیز پس از گذشت بیشتر از ده سال به فروش نرسیده اند. سوم : ما ثابت خواهیم کرد که عزیزی بانک یک موسسه پول شویی برای مافیای افغانستان و چند کشور دیگر در حال جنگ است و هیچ نوع معیار و استندرد بانکی ندارد. عزیزی بانک بیشتر به یک شارلتان تبلیغاتی شباهت دارد تا به یک بانک و یا حتا صرافی. چهارم : ما ثابت خواهیم کرد که وعده ده ملیارد دالر سرمایه گزاری عزیزی بانک نه تنها که جعل است بلکه تلاش های این موسسه در شبکه های اجتماعی نیز منشا در یک دسیسه دارد. امید است که مردم عزیز ما در تعامل و معامله با این شرکت کلاهبردار و جعل احتیاط کنند. کریدت کارت هایی را که عزیزی بانک توزیع میکند به اعتبار یک موسسه لبنانی با سابقه جرمی و پول شویی است. پنجم : ما در طول همین سال ثابت خواهیم کرد که عزیزی بانک حتا ده ملیون دالر سرمایه گزاری نخواهد توانست و در عوض چه مقدار از داشته های ملت را به خارج انتقال خواهد داد. بازهم آسان ترین خدمت به مردم واپس دهی سپرده هایشان است نه گزافه سرایی در شبکه های اجتماعی. ششم : تلاش برای بدست آوردن تمام اسناد و مدارک اثباتیه در ارتباط به بلاک هایی که این بانک ساخته است – چه در مبحث زمین – مهندسی – قرضه به اشخاص تقلبی و شبکه های درونی آغاز یافته و نتایج با مردم شریک خواهد شد. هفتم : ارایه داستان مفصل ورشکستگی این بانک در دوران آقای کرزی و اینکه با مداخله کدام شخص – به چه شکل و با ارایه چه مقدار رشوت اسناد تفتیش از بین برده شد و بانک عزیزی با توسل به خیانت حفظ گردید. یک بخش از مردم ما از جریان به شکل شفاهی خبر دارند و انشالله ما اسناد آنرا ارایه خواهیم نمود. هشتم :بعضی ها پرسیده اند که چرا ما در زمانش این قصه وحشتناک را افشا نکردیم. پاسخ بسیار ساده است. وظیفه ی من حفاظت از اقتصاد افغانستان بود و نمیخواستیم یک ادعای ثابت ناشده را با دور زدن از دستگاه عدلی و قضایی مطبوعاتی بسازیم. سقوط جمهوریت برای عزیزی بانک اب حیات شد و حالا نه دولت است – نه ملت صدا دارد و نه در افغانستان معیار ها و ارزش ها وجود دارند. اما این آخر قصه نیست. هدف نهایی تلاش ما این است که مردم را در روشنایی قرار بدهیم تا باردیگر ازین مارسیاه در امان باشند. پس با ما باشید. پس از نشر اعلامیه اولی ما عزیزی به سکرترش به اسم ارجاز از کشور قزاقستان دستور داده است که هیچ نوع تیلفون از هیچ افغان را نبردارد. به کسی صدا نگذارد و از صحبت با اتباع افغانستان زیر هر اسمی که می باشد ابا ورزد. گزارشات فراوان از شیوه یی که وی فعالیت های کلاهبرداری و پول شویی را مدیریت میکند نیز در اختیار داریم. البته هر کار زمان بر است اما شدنی. 2. بخشی از ثبوت ویدیویی از لحظه های حضور عبدالاحد نام (قربانی کلاهبرداری و جعل اسناد ) در عزیزی بانک شخص که در وسط با پیراهن و تنبان است عرب زاده نام دارد و وکیل مدافع رسمی و دایمی عزیزی بانک است. شخص که پکول به سر دارد در کوچ نشسته است همان عبدالاحد نام است (عبدالاحد پوپل زی ) که از زندان به شکل غیر قانونی و قاچاق به مرکز عزیزی بانک انتقال یافته بود . تناقض ، اضطراب و لرزش منطق در سخنان عرب زاده نشان دهنده ی کرکتر عزیزی بانک است. قضاوت با شما. سلسله نشر این ویدیو الی تکمیل یک ساعت ادامه خواهد داشت.

Afg Green Trend

134,331 görüntüleme • 1 yıl önce