Загрузка видео...

Не удалось загрузить видео

На главную

چقدر کم زندگی کردی پسرم😭🖤 جاوید نام #امیرمهدی_شکیبا متولد ۱۳۸۹ #IranMassacre

160,511 просмотров • 6 месяцев назад •via X (Twitter)

Комментарии: 0

Нет доступных комментариев

Здесь появятся комментарии из оригинального поста

Похожие видео

روایت مرگ یک رؤیا، جنایتی علیه شورِ زندگی: جاوید نام زهرا (رها) بهلولی‌پور، جوانی بود در آستانه شکفتن، دختری ۲۲ ساله با چشم‌هایی پر از آینده و ذهنی پر از رؤیا. دانشجوی زبان ایتالیایی دانشگاه تهران بود، ورودی مهر ۱۴۰۲، متولد ۳۰ آذر ۱۳۸۱، اهل فیروزآباد فارس؛ دختری که می‌خواست زبان بیاموزد تا دنیا را بفهمد، سفر کند، زندگی کند، و در وطنی آزاد نفس بکشد. او نه دنبال قدرت بود و نه وابسته به هیچ جناح و گروهی؛ فقط به زندگی ایمان داشت و به شعاری ساده و انسانی: زن، زندگی، آزادی. جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۰، میدان فاطمی تهران. گلوله‌ای مستقیم از پشت سر، بی‌هشدار و بی‌دفاع. نه درگیری بود، نه خشونت، نه تهدید؛ فقط راه رفتن یک دختر جوان با تمام آرزوهای ناتمامش. رها روی زمین افتاد، همراه با آینده‌ای که هنوز فرصت زیستن نیافته بود. رهگذری با موتور او را به بیمارستان مهر رساند، اما ساعت ۲۰:۴۰، جوانی‌اش تمام شد؛ نه با بیماری، نه با حادثه،با ترس حکومتی که از شور زندگی نسلش وحشت دارد. چهار روز، خانواده‌اش میان امید و کابوس معلق ماندند؛ چهار روز پیکر دختری که قرار بود فرداهایش را زندگی کند، در اختیار نهادهای امنیتی بود. و سرانجام سه‌شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۴، در سکوتی تحمیلی و زیر سایه تهدید، رها را به خاک سپردند؛ بی‌آن‌که اجازه دهند مادرش با صدای بلند گریه کند یا پدرش نام دخترش را فریاد بزند. پدر و مادرش زنده‌اند، اما شکسته؛ زیر فشار امنیتی و در سوگی که کلمات تاب گفتنش را ندارند، فعلاً توان سخن گفتن ندارند. رها عدد نیست، خبر نیست، ابزار تبلیغ نیست. او روایت مرگ یک رؤیاست؛ جنایتی علیه شور زندگی. او یکی از نام‌های #انقلاب_ملی_ایران است، نماد نسلی که می‌خواست زندگی کند و با گلوله پاسخ گرفت؛ نسلی که رؤیاهایش از هر سلاحی برای استبداد خطرناک‌تر بود. فیلم و عکس از طرف خانواده رهای عزیز برایم ارسال شده. #IranMassacre #IranRevolution

Golshan

12,386 просмотров • 7 месяцев назад

رها (زهرا) بهلولی‌پور، متولد ۳۰ آذر ۱۳۸۱، دانشجوی زبان ایتالیایی دانشگاه تهران و ساکن خوابگاه بود. اما از شرایط خوابگاه ناراضی بود، چندی پیش در کانال تلگرامش نوشته بود: «دلم می‌خواد تا صبح توی خیابون باشم اما به این خوابگاه لعنتی برنگردم.» به گفته نزدیکانش رها فرزند دوم خانواده‌ای‌ ۴ نفره از ایل قشقایی است. رها ۱۹ دی ۱۴۰۴ به دلیل شلیک گلوله از سوی نیروهای جمهوری اسلامی و اصابت آن به ریه‌اش جان سپرد. پیکرش در شهر فیروزآباد به خاک سپرده شد. رها در کانال تلگرامش نوشته بود «من خیلی طرفدار زندگی ام» او در آخرین پیغام کانال تلگرامش چند ساعت پیش از کشته‌شدنش نوشت:«یک لحظه وصل شده‌م و فقط می‌‌خوام بنویسم زن، زندگی، آزادی برای همیشه.» رها بهلولی‌پور، در کانال تلگرامش از روزمرگی‌هایش می‌نوشت، ولی این اواخر بیشتر اخبار اعتراضات و بازداشت‌ها را نشر می‌داد. رها در متنی انتقادی در مورد شرایط دانشگاه نوشته بود: «من متوجه نمی‌شم این دانشگاه لعنتی با این بودجه چی‌کار می‌کنه که بهانه‌ش برای رسیدگی‌نکردن به مشکلات و ایجاد ایمنی‌ —که البته غلط می‌کنه چنین بهانه‌ای میاره— کمبودشه! اصلا چرا می‌گم متوجه نمی‌شم؟! معلومه که دیگه صرف چی می‌شه! حجاب‌بان، همایش‌های مذهبی مزخرف و حراست‌هایی که کارشون فقط گیردادن به ظاهره و هزاران کار بیهوده‌ی دیگه.» رها اهل مطالعه بندود، عاشق ادبیات و سینما. به فروغ فرخزاد علاقه داشت. جمهوری اسلامی جان این دختر عاشق و پرشور را گرفت و رویاهایش برای زندگی، عاشقی و آزادی، ناتمام ماند. این آدرس کانال تلگرامش است: #رها_بهلولی‌پور ⁧#زهرا_بهلولی‌پور⁩ #جنایت_علیه_بشریت #انقلاب_۱۴۰۴ #digitablackoutiran #iranmassacre #iranrevolution2026 اطلاعات برگرفته از اینستاگرام شیما بابایی و نوشته‌های خود رها در کانال تلگرامش

توانا Tavaana

160,543 просмотров • 7 месяцев назад

سهیلا اصفهانی دختر علی کلاهدوز اصفهانی ساکن کانادا که مشغول کار هنری هستند . پدر ایشون در سمت رئیس هیئت مدیره شرکت ملی صنایع مس ایران از طریق روابط خاص و نفوذ در ساختار قدرت، توانسته امتیازات ویژه‌ای در بهره‌برداری از معدن طلای ساریگونی و همکاری با شرکت‌های خارجی (از جمله شرکت‌های قزاقستانی) به دست بیاورد. درآمد این معادن عمومی به جای صرف توسعه منطقه، به شکلی سیستماتیک از کشور خارج شده و بخشی از آن صرف زندگی مجلل فرزندشون در کانادا میشه تا با خیال راحت به کار هنریشون بپردازند. این در حالی است که علی کلاهدوز مشمول دو تحریم آمریکاست اما تاکنون دست کم دوبار به کانادا آمده و بازگشته . سهیلا اصفهانی از سال ۱۹۹۲ با همین پول های دزدی به کانادا آمده و تحصیل کرد و مشغول کار هنری شد. در سال ۲۰۲۴ ایشون از طریق نامشخصی طرحی را برای ضرابخانه کانادا فرستادند و سکه ای با طرح اسلامی به نام تاریخ و فرهنگ ایران ضرب کردند. خلاصه ایشان با پول ملت در حال کار هنری در انتاریو هستند و مشغول خوراندن فرهنگ جمهوری اسلامی به دولت کانادا.

Amir Farshad EBRAHIMI

36,356 просмотров • 6 месяцев назад

هشدار محتوای آزاردهنده: این تصاویر ویدئویی تکان دهنده تصاویر ویدئویی از بدن زنی است که چند روز پیش عکسی از خود را بعد از شلاق خوردن در تهران برایم فرستاده بود. او نوشته بود «این تصویر واقعی زندگی زن در جمهوری اسلامی است. پیکری زخمی از شلاق ستم اما استوار.» فکر می‌کنید چقدر قدرت می‌خواهد ایستادن بر چنین تن رنجوری از شلاق چنین استوار. چقدر باور به عدالت و حقیقت. در آستانه ابلاغ شدن لایحه ننگین «حجاب و عفاف» می‌خواهم با انتشار این ویدئو یادآوری کنم، که این تازه پیش از اجرایی شدن این قانون جدید است. سطح فاجعه ستم جنسیتی عظیم تر از این حرف‌هاست و البته مقاومت زنان سر بلند ایران نیز. همه فعالانی که دسترسی به جامعه جهانی دارند باید اکنون صدای این زنان باشند و بحث آپارتاید جنسیتی را بیش از پیش در نظم بین المللی جدی بگیرند. کسانی که هم نوشتند که با این قانون جدید، آپارتاید جنسیتی در ایران قانونی شد. اتفاقا باید گفت قبلا هم آپارتاید علیه زنان ایران قانونی و شرعی بود و دقیقا به همین دلیل است که ما سالهاست ‌ فریاد می‌زنیم نظم جهانی باید مفهوم آپارتاید جنسیتی را در خود بگنجاند و جمهوری اسلامی و طالبان را ذیل آن قرار دهد. جمهوری اسلامی پیش از این هم نظام آپارتاید جنسیتی را قانونی و ساختارمند کرده بود فقط شبکه‌های اجتماعی و دوربین‌هایی که شده است اسلحه‌ی زنان، حالا این خشونت‌های سیستماتیک را علنی‌تر و زنان را متحدتر کرده است. این دیگر فقط آپارتاید جنسیتی نیست، ابن برده‌داری اسلامی و بسیج گسترده مردسالاری اجتماعی به سوی زنان است که می‌تواند در صورت دست کم گرفته شدن این طرح، خطرات وحشتناکی بیافریند. این قانون جدید حجاب فقط توهین به زنان ایرانی نیست بلکه توهین به زنان و مردان آزادی‌خواهی است که نمی‌خواهند برده و مطیع چنین حکومت واپسگرایی باشند. با اتحاد و‌ همبستگی در برابر این جنگ تمام‌عیار علیه زنان می‌ایستیم. #زن_زندگى_آزادى‌

Masih Alinejad

53,051 просмотров • 1 год назад

دوشنبه از صبح تا شب من در تهران زخمی جنگ زده: ناهار رفتم به دنیای فراموش‌شدگان زندگان عاشقی که نمی‌دانم چه بنویسم تا حسم را بیان کند پسرهایی آن‌جا بودند که جهان را بدون تحلیل و واژه و تنها با حس بی‌واسطه لمس می‌کنند در روزهایی که صدای جنگ از دیوارها عبور می‌کند و به استخوان می‌رسد آن‌ها بیشتر از ما می‌ترسند چون سپر ندارند ما پشت منطق و خبر و تفسیر و انکار پنهان می‌شویماما آن‌ها بی‌هیچ حفاظی ترس را همان‌طور که هست می‌بلعند و در دل همین ترس با مهربانی خالص زندگی می‌کنند مهربانی را یادنگرفته اند بلدنیستند چه کنند که بکار بیاید یا منفعت‌طلبانه دیده شود مهربانی‌ای که در ذاتشان هست کنارشان که می‌نشینی می‌فهمی چقدر از انسان بودن را با پیچیده شدن از دست داده‌ایم ما به خودمان می‌گوییم شهروند با تمام تعاریف قانونی و حقوقی اما حقیقت این است که شهروند بودن فقط داشتن حق نیست پذیرفته شدن است آن‌ها به اندازه ما حق دارند نفس بکشند حق دارند شاد باشند حق دارند در امنیت زندگی کنند آن‌ها شهروند ایران‌اند شهروند تهران‌اند،جگرگوشه کسانی هستند.. شهروند همین شب‌هایی که ما از آن می‌ترسیم فرقشان با ما فقط این است که زندگی بی‌هیچ توضیحی چند تکه از مسیر را از آن‌ها گرفته است نه ارزششان را نه حق و سهمشان را از زندگی اما ما کمتر دیده‌ایمشان کمتر جدی گرفته‌ایمشان و گاهی اصلاً ندیده‌ایم امروز میان خنده‌های ساده‌شان میان نگاه‌هایی که هنوز آلوده نشده یک بغض سنگین در گلویم نشسته بود که نفسم را بند آورده بود. همه را بغل کردم.. کلویی و تدی امده بوندند تا عشق بدهند.. چطور ممکن است کسانی که این‌قدر پاک مانده‌اند این‌قدر کم سهم داشته باشند در هر بحران آسیب‌پذیرترین‌ها بیشتر نیاز به دیده شدن دارند اما اولین کسانی که فراموش می‌شوند همین‌ها هستند و این‌جاست که نبرد واقعی در درون ما شروع می‌شود نبرد میان ندیدن و دیدن میان عبور کردن و ایستادن و راحتی و وجدان. اینجا خبری از ژست کمک‌های شیک نیست… اگر در این نبرد وجدان شکست بخورد هیچ پیروزی‌ای هیچ معنایی ندارد آن‌ها را نباید دوست داشت چون متفاوت‌اند باید کنارشان ایستاد چون همان‌اند همان‌قدر انسان همان‌قدر صاحب حق همان‌قدر شایسته شادی در این روزهای تاریک بزرگ‌ترین کاری که می‌توانیم بکنیم این است که فراموششان نکنیم نه با ترحم… با نگاه برابر و عدالت من هم میترسم، امروز مسیرم بمباران شده بود… اما عزیزِ من آنها بیشتر میترسند. روزی از ما خواهند پرسید وقتی جهان می‌لرزید با بی‌دفاع‌ترین‌ها چه کردید #جنگ #تهران #ایران

Golshan

23,166 просмотров • 4 месяцев назад

پنج شنبه بعد ازظهر #تهران پنجشنبه است، آخرین روز سال. سالی که برای ما خیلی سخت و طولانی گذشت. سالی که جنگ دیدیم، داغ دیدیم، هزاران هموطن و جوان به خاک سپردیم و دوباره #جنگ دیدیم. رفتم تجریش. راستش تجریش سال‌هاست منو رها نمی‌کنه. هر وقت دلتنگ می‌شم، هر وقت می‌ترسم، هر وقت هیجان دارم یا وقتی دنبال چیزی می‌گردم که می‌دونم جای دیگه پیدا نمی‌شه، میرم تجریش. #تجریش همیشه شور زندگی داشت، اما امروز یک چیزی کم بود.. نه اینکه نباشه، نه… فقط مثل قبل نبود. پاساژ قائم با اون همه نور و طلا و زرق و برقش ساکت‌تر از همیشه بود. طلافروشی‌ها بیشترشون بسته، دو طبقه طلا تقریباً خاموش. مغازه‌ها خلوت، فروشنده‌ها نشسته و منتظر، با نگاه‌هایی که معلوم نبود پر امیدند یا خستگی یا یاس و انتظار اما بیرون، دستفروش‌ها هنوز نفس می‌کشیدند،و همانها نوروز را زنده نگه داشته بودند. گل‌ها همه جا بودند، سبزه، سنبل، ماهی قرمز، شب بو و بیدمشک.. نوروز پخش شده بود در خیابان. عطر شب‌بو در هوا پیچیده بود، همان بویی که همیشه قبل از سال نو می‌آید و دل آدم را آرام می‌کند. کف خیابان مثل همیشه خیس بود، برگ‌های خیس گل ها زیر پا له می‌شدند و اگر حواست نبود، یک لحظه می‌لغزیدی. مثل همیشه… خیسی زمین بخشی از تجریش همیشه زنذه است.. محدوده پر از نیروهای امنیتی بود. امامزاده صالح همان‌جا، سر جایش بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، نذری‌فروش‌ها، نمک‌فروش‌ها، آن‌هایی که صدا می‌زدند «بیا چایی بخر»، همه بودند، انگار یک تکه از زمان آنجا هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. کنار ورودی، تره‌بار کوچک پر از ماهی‌ و بوی گندش بود و سبزی پلویی که بوی عید می‌داد. میوه‌فروشی‌ها مثل همیشه برق می‌زدند، ترشی‌فروش‌ها سر جایشان بودند، مردم ایستاده بودند، باقالی می‌خریدند، سیر می‌خریدند، همه جا بوی سیر می‌آمد و عجیب اینکه امروز این بو آزارم نمی‌داد، شاید چون همه چیز بوی عید می‌داد، حتی غم‌های این مردم شریف که همیشه برای زندگی شرافتمندانه جنگیده‌اند با هر قدمی که برمی‌داشتم، خاطره‌ها از جلوی چشمم رد می‌شدند. سال‌های نو، خنده‌ها، شلوغی‌ها، خریدها، هیجان‌ها، همه مثل فیلمی که روی دور تند جلو می‌رود. رسیدم به آب‌انار‌فروشی، همان که با دستگاه قدیمی و همیشه کمی کثیفش آب‌نار خنک درست می‌کند. ترش، خوشمزه، پر از حس زندگی. یک جرعه که می‌خوری، می‌فهمی هنوز زندگی هست. از کنار آدم‌ها رد می‌شدم، چشم در چشم می‌شدیم و لبخندهای کوتاه، خسته اما واقعی رد و بدل می‌شد. یک جور همدلی خاموش بین همه بود، انگار همه می‌دانستند سال سختی گذشت اما امید هنوز ایستاده‌ هرچند زخمی و بیمار تجریش امروز همزمان هم زنده بود و هم خسته، هم پر از نوروز و هم پر از ترس، هم امید داشت و هم داغ. و من میان این همه حس متضاد فقط راه می‌رفتم و فکر می‌کردم چقدر عجیب است که آدم می‌تواند همزمان هم دلش بخواهد سال نو شروع شود و هم از آن بترسد. هم دلش کنج امن خانه اش را بخواهد هم هیاهوی خیابان هم امیدوار باشد و هم بترسد… چه سالی را زندگی‌ کردیم..

Golshan

31,832 просмотров • 5 месяцев назад

به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…

پری

331,432 просмотров • 6 месяцев назад

بلوچستان میں بی وائی سی اور بی ایل اے حسن بن صباح طرز پر دہشتگرد نیٹورک چلارہی ہے ۔ حسن بن صباح کا یہ ماڈل اپنے دور میں بھی اتنا کامیاب تھا کہ طاقتور بادشاہ ملک شاہ سلجوقی اور سلطان احمد سنجر جیسے جنگجو اس پر قابو نہ پاسکے ۔ حالانکہ سلطان سنجر وہ شخص ہے جس نے منگولوں کو میدان جنگ میں اولین شکست دی تھی حسن بن صباح اپنے پیروکاروں کے زہنوں پر قبضہ کرتا تھا ۔ اس نے ایک جعلی جنت بنائی ۔ اس میں خوبصورت ترین خواتین جمع کیں ۔ یہ اپنے ہر پیروکار کو نشے کا عادی بنادیتا تھا ۔ پھر جن پیروکاروں کو فدائی بنانا ہوتا تھا ۔ ان کو نشہ آور محلول پلا کر ایک دن کیلئے جنت میں بھیجا جاتا ۔ پھر حسن بن صباح اپنے اس پیروکار سے کہتا کہ اگر وہ اس کیلئے جان دے گا تو ہمیشہ کیلئے اس جنت میں رہے گا ۔ کیوں کہ شیخ مرنے کے بعد اس کو زندہ کرے گا ۔ حسن بن صباح کا نیٹورک کرائے پر دستیاب تھا اس کے فدائیوں کو کرائے کا قاتل کہا جاتا تھا جو پیسے لیکر مسلمانوں پر حملے کرتے تھے اور بی ایل اے بھی کرائے پر دستیاب ہے ۔ بی ایل اے نے بھی خواتین کو اپنے کیمپس میں جمع کر رکھا ہے ۔ اکثریت خواتین کو بی وائی سی جیسی تنظیموں کے زریعے ٹریپ یا ریکروٹ کیا جاتا ہے ۔ ان خواتین کے زریعے پھر نوجوان کم عمر لڑکوں کو ٹریپ کیا جاتا ہے ۔ لڑکیوں اور لڑکوں کو پہلے دن سے نشہ آور اشیاء کا عادی بنایا جاتا ہے ۔ ان کی سوچنے سمجھنے کی صلاحیت ختم کردی جاتی ہے (کچھ غیر اخلاقی معاملات پر بات نہیں کرنا چاہتا ) پھر بی ایل اے نوجوانوں کو یہ باور کراتی ہے کہ بندوق اٹھانا بہادری ہے، خودکش حملہ قربانی ہے، ریاست سے نفرت شعور ہے، اور عام بلوچ و پشتون عوام کو نشانہ بنانا انقلاب ہے۔ حالانکہ حقیقت اس کے برعکس ہے۔ یہ انقلاب نہیں، دہشتگردی ہے۔ یہ آزادی نہیں، غلامی ہے۔ یہ جدوجہد نہیں، نوجوان نسل کی شعوری ہائی جیکنگ ہے۔ جو تنظیم بلوچ نوجوان کو کتاب، روزگار، تعلیم اور کاروبار کے بجائے بندوق، پہاڑ، بارود اور موت دیتی ہے، وہ بلوچ قوم کی خیر خواہ کیسے ہوسکتی ہے؟ بی ایل اے کا سب سے خطرناک ہتھیار صرف بندوق نہیں، بلکہ نفسیاتی جال ہے۔ پہلے نوجوان کو ریاست سے کاٹنا، پھر خاندان سے کاٹنا، پھر معاشرے سے کاٹنا، پھر اسے یہ یقین دلانا کہ مرنا ہی مقصد ہے۔ بلوچ عورت عزت کی علامت ہے، اسے کسی دہشتگرد نیٹ ورک کی ڈھال نہیں بننے دیا جاسکتا۔ بلوچ نوجوان مستقبل ہے، اسے کسی بیرونی ایجنڈے کا ایندھن نہیں بننے دیا جاسکتا۔ بلوچستان پاکستان کا دل ہے، اسے دہشتگردوں کی تجربہ گاہ نہیں بننے دیا جاسکتا۔ ہم صاف صاف کہتے ہیں بی ایل اے بلوچوں کی نمائندہ نہیں، بلوچوں کی دشمن ہے۔ یہ تنظیم بلوچستان کو ترقی سے، نوجوانوں کو زندگی سے، اور عوام کو امن سے محروم کرنا چاہتی ہے۔ ریاست، عوام اور سیکیورٹی فورسز کی جنگ کسی قوم کے خلاف نہیں، بلکہ اس دہشتگرد نیٹ ورک کے خلاف ہے جو بلوچستان کے نام پر بلوچستان ہی کو لہولہان کررہا ہے۔ جعلی جنت کے خواب دکھانے والے ہر دور میں بے نقاب ہوئے ہیں۔ بی ایل اے کا فریب بھی بے نقاب ہورہا ہے۔ بلوچستان امن، ترقی اور پاکستان کے ساتھ کھڑا رہے گا۔ ہم دیکھ رہے ہیں ہم جواب دینے کے لئے تیار ہیں

Qaimkhani

15,327 просмотров • 2 месяцев назад