正在加载视频...

视频加载失败

یک‌ کارگر ساده دیگه مثل نوید افکاری و با همون لحن و تن صدای نوید، به سه بار اعدام محکوم شده و درخواست کمک کرده؛ «درود به مردم شریف ایران....» #احد_شکوهیان

12,904 次观看 • 28 天前 •via X (Twitter)

0 条评论

暂无评论

原始帖子的评论将显示在这里

相关视频

یک دو سه چهار… «حبیب. اینا دروغ میگن مگه ممکنه اجازه بدن زندونی بدونه به کجا برده میشه؟» نیمه‌شبِ بیست و دوم شهریور هزار و چهارصد و چهار در خواب و بیداری‌، دست‌هایم بسته‌ست، چشم‌هایم چیزی نمی‌بینند. با این حال از این کابوس، لذت غریبی می‌برم. اینجا در این سیاهی مطلق، نوید هنوز زنده است. نوید هنوز کنار من، نفس می‌کشد. پنج شیش هفت… صدای وحید را از سلول کناری می‌شنوم: «صبح که بشه سه تاییمون رو اعدام می‌کنن....» روی چمن‌ها می‌دوم. نوید پشت سرم می‌دود. باز کودک میشویم. صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. هنوز نمی‌دانستم خوشبختی چیست اما قطعا تعریف دیگری جز آن لحظه نداشت. زمین به دور سرم میچرخد. چمن‌ها زرد میشوند و بر روی زمین سرد سلول می‌افتم. هشت نه ده یازده… به صدای نفس‌های نوید گوش میدهم. صدایم را بلند می‌کنم تا به گوش وحید برسد: «نه. فقط نویدو اعدام میکنن.» دیگر هیچکداممان هیچ چیز نمی‌گوییم، هیچ کلمه‌ای نمیتواند سنگینی آن لحظه را بر دوش بکشد. دوازده سیزده چهارده… نفس‌ بکش نوید. پلک‌هایم سنگین می‌شود. درد زخم‌هایمان، توان بیداری را می‌گیرند. در خیابان ایستاده‌ام. میان شعارها و فریادهای مردم، چشمهایم به دنبال نوید می‌گردد. کمی جلوتر ایستاده است. به چهره‌ی سرخ تک تک مردم اطرافم، نگاه میکنم. چقدر شبیه همیم. خسته، مبهوت. اینجا کجاست؟ چرا فریاد میزنیم، چرا اینجا ایستاده‌ایم؟ جوانیمان کو؟ چه بر سر آرزوهایمان آمد؟ مامورها حمله میکنند. باتوم‌ها بلند میشوند. فریاد میزنم. به سمت نوید می‌دوم، با صدای در سلول از خواب میپرم. باتوم، بر بدنهایمان فرود می‌آید. سرهایمان را به زمین میچسبانند:‌ خفه شید، صداتون درنیاد، فقط میخوایم یکی یکی آماده‌تون کنیم برای انتقال به تهران. مهرماه هزار و سیصد و هفتاد و نه. امروز، اولین روز مدرسه‌ی نوید است. نوید دم در ایستاده. مادرم دست مرا میگیرد. دو نارنگی در دستهای من و نوید می‌گذارد. نگاهم میکند: ‌حبیب. مواظب داداشت هستی دیگه؟ بهت‌زده، نگاهش میکنم. پاهای نوید بر روی زمین کشیده میشود. نوید را میبرند ‌نوید... خدافظی نکردی. چهار صبح. عرق کرده، از خواب میپرم. مادرم گوشه‌ی خانه نشسته است. باز نگاهم میکند:‌ تو هم صدارو شنیدی؟ گوشهایم را با دو دست میگیرم. صدای کشیده شدن صفحه‌ی اعدام، سلول را، گذشته و آینده را، پر میکند. هنوز سرم به زمین چسبانده شده. صدای نزدیک شدن پاهایی را میشنوم. باز شروع به شمارش می‌کنم. اما صدا، صدای پاهای نوید، نفس، نفس‌های نوید نیست. رییس گارد زندان به سمتم می‌آید. سرش را به گوشم میچسباند:‌ نوید اعدام شد. مادرم دوباره دستم را می‌فشرد. حبیب؟ مواظب داداشت هستی دیگه؟ زمان ایستاده. مادرم هنوز خیره به چهره‌ام مانده است. نوید دیگر نفس نمیکشد. ثانیه‌ها دیگر حرکت نمیکنند. از طرف حبیب

سعید افکاری

124,648 次观看 • 11 个月前

استمداد مادر و پدر بابک شهبازی از مردم ایران مادر و پدر بابک شهبازی، زندانی سیاسی محکوم به اعدام، هر روز به زندان قزل‌حصار مراجعه می‌کنند، بلکه بتوانند صدای فرزندشان را بشنوند و با او ملاقات کنند. اما مسئولان زندان وعده‌های دروغ می‌دهند و بابک را در بند امن در انفرادی نگهداری می‌کنند. مادر بابک شهبازی می‌گوید نه روز است از فرزندش خبری ندارد (از همان روزی که زندانیان را از زندان تهران بزرگ به اوین منتقل کردند و زندانیان محکوم به اعدام را جدا کرده و به زندان قزل‌حصار بردند) او می‌گوید می‌خواهند پسرش را بی‌گناه و بدون مدرک و دلیل اعدام کنند و از مردم می‌خواهد که کمک کنند تا فرزندش اعدام نشود. بابک شهبازی پدر دو فرزند ۱۸ و ۱۲ ساله است. همسر و فرزندان و سایر بستگانش روزگار سخت و پر اضطرابی را می‌گذرانند. آقای شهبازی، کارگری زحمتکش است، او کارگر تاسیسات است و دارای مدرک سیکل. او را با اتهامات واهی و با سناریوسازی بازجویان به اعدام محکوم کرده‌اند. #بابک_شهبازی #نه_به_اعدام #یاری_مدنی_توانا

توانا Tavaana

10,700 次观看 • 1 年前