Hadi Beheshti 👑's banner
Hadi Beheshti 👑's profile picture

Hadi Beheshti 👑

@HadiBeArts2,387 subscribers

برنامه‌نویس و طراح سه بعدی هستم که در زمینه ساخت بازی‌های رایانه‌ای فعالیت می‌کنم. هم‌اکنون مشغول ساخت بازی سه‌بعدی #نوروز می‌باشم. چو ایران نباشد تن من مباد.

Shorts

چه زبان زیبایی😍❤️🤍💚

چه زبان زیبایی😍❤️🤍💚

62,089 görüntüleme

خب لوگو BMW هم که ایرانی از آب دراومد! 😂🤝❤️🤍💚

خب لوگو BMW هم که ایرانی از آب دراومد! 😂🤝❤️🤍💚

56,661 görüntüleme

آره ارث پدرمونه! 💚🤍❤️ #PersianGulf

آره ارث پدرمونه! 💚🤍❤️ #PersianGulf

48,588 görüntüleme

گریه تلخ تو از خنده دل‌انگیز تر است! 💚🤍❤️😁🕺💃 #PersianGulf

گریه تلخ تو از خنده دل‌انگیز تر است! 💚🤍❤️😁🕺💃 #PersianGulf

43,904 görüntüleme

تا کور شود هر آنکه نتواند دید! ❤️🤍💚

تا کور شود هر آنکه نتواند دید! ❤️🤍💚

13,512 görüntüleme

بچه‌ها تازه موتورشون گرم شده! تنب متوسط!!! داداش فردوسی! 😂😂😂 #PersianGulf

بچه‌ها تازه موتورشون گرم شده! تنب متوسط!!! داداش فردوسی! 😂😂😂 #PersianGulf

11,799 görüntüleme

Videos

HadiBeArts's profile picture

فقط ادامه بده…❤️

Hadi Beheshti 👑

60,733 görüntüleme • 1 yıl önce

HadiBeArts's profile picture

برادرم مریض بود و یک روز گفت: -مامان اینا کی هستند که اومدن تو خونه؟ کمی دور و برمون رو نگاه کردیم و مادرم گفت: +قربونت برم کسی اینجا نیست! من و هادی و خواهرت اینجاییم! -نه اینجان؛ ازم می‌خوان که باهاشون برم! مادرم ترسید و بلند پدرم رو صدا کرد: ×چیه چی شده؟ -بچه جن دیده! ×جن دیگه چیه؟! جن کجا بود؟بابا اینجا که کسی نیست؟! +چرا شما نمی‌بینید!!! مادربزرگم هم اومد تو پذیرایی و یه قرآن گرفت دستش و شروع کرد به خوندن. مادرم برادرم رو بغل کرد و پدرم هم مونده که چیکار کنه یه آتیش روشن کرد و دور اتاق می‌چرخوند و لگد می‌زد به در و دیوار می‌گفت ببین؛ هیچ‌کس نیست! من هم مثل بروسلی با لگد می‌رفتم رو مبل و در و دیوار و کلی حال می‌کردم‌‌ و می‌گفتم برید گمشید! انگار که همه داریم بازی می‌کنیم… شیر تو شیری شده بود و برادرم هم می‌خندید و آخرش گفت: بسه دیگه؛ رفتند!!! برادرم به پدرم گفت: -بابا ببخشید که باید همه‌ش منو بغل می‌کردی با اینکه کمر درد داشتی! بابام بغلش کرد و دور خونه می‌چرخوندش و می‌گفت: -تو رو بغل نکنم پس کیو بغل کنم پدرسوخته‌!؟ کلی چلوندشو و بوسش کرد… بعد با من صحبت کرد و گفت مراقب مامان و بابا باش و آخرش به مامانم گفت که خسته است و می‌خواد بخوابه. مادرم بغلش کرد و بردش تو اتاقش و رو تخت کنارش دراز کشید و خوابیدن. نزدیک‌های صبح بود که دیدم صدای جیغ و داد مادرم میاد. همه یک‌دفعه بیدار شدیم. مادرم جیغ می‌زد و اسم پدرم و صدا می‌زد و هی می‌گفت بچه حالش بده. بابام هول شده بود. اون موقع ماشین نداشتیم. داداشم رو بغل کرد و پا برهنه دوید تو خیابون که کله سحر یه تاکسی؛ چیزی پیدا کنه و مادرم هم دنبالش دوید تو خیابون... بعد از چند ساعت پدرم برگشت. مادربزرگ دوید سمت در و چشم تو چشم شدن. پدرم سرش رو تکون داد و مادربزرگ شروع کرد به شیون و زاری. پدرم تلاش می‌کرد تو صورت ما نگاه نکنه و همش سرش رو سمت و دیوار و سقف می‌گرفت و با صدای بغض گرفته‌اش به من و خواهرم گفت بیایید اینجا رفت از تو کمد دو تا بسته شکلات گنده آورد داد به ما. گفتم: +همش مال ما؟ -آره همش مال شماست. +همه رو امروز بخوریم؟ -آره بابا جون. نوش جونتون. +پس داداشی چی؟ -دیگه طاقت نیاورد و اشکاش جاری شد. اشک‌هایی که تا اون روز کسی ندیده بود. اومده بود شناسنامه پسرش رو ببره تا… مادرم تعریف می‌کرد که وقتی به جلوی در بیمارستان رسیدن برادرم گفت: مامان غصه نخوریا؛ اونا گفتند که تا تو بیایی مراقبم هستند و همون موقع واسه همیشه رفت… هیچ‌وقت یادم نمی‌ره که سر خاکش مادرم رفته بود تو قبر و بیرون نمی‌اومد! می‌گفت منم باید باهاش خاک کنید! هیچ دردی برای پدر و مادر مثل از دست دادن بچه نیست… #PersianGulf

Hadi Beheshti

39,691 görüntüleme • 1 yıl önce